برای سامی عزیزم؛
پسرم…
داستان تو
از همان روزی شروع شد که گریهی نخستینت
با سکوتِ دلتنگیِ مادر گره خورد.
به دنیا آمدی
و آسمان،
یک فرشته را گرفت
و یک فرشتهٔ کوچک به ما سپرد.
همان روز فهمیدیم
زندگی با تو،
هم شیرینی دارد
هم صبری که عمقش را کسی نمیداند.
تو بزرگ شدی…
در آغوش پدری خسته اما محکم،
در سایهٔ عمهای که جای مادر شد،
در مهر عموهایی که هر کدامشان
دستشان را روی سر تو میکشیدند
انگار تمام جهان را نوازش میکنند.
در محبّت خالههایی
که لبخند تو را
به روشنایی خانه بدل میکردند.
روز به روز قد کشیدی،
با چشمهایی که همیشه برق میزدند
حتی وقتی دلتنگ بودی.
پسرم،
تو بچهٔ آسانی نبودی…
تو بچهٔ عجیبی بودی؛
هم حساسی،
هم محکم،
هم آرام،
هم پرشور.
اولین بار که دویدی پشت توپ،
انگار دنیا فهمید
یک جوانِ پرانرژی دارد از خاک بلند میشود.
صدای خندهات
زنگ تفریح خانه بود؛
لبخندت
چراغ روزهای سختمان.
مدرسه که رفتی،
بیشتر قد کشیدی،
بیشتر نور شدی.
دوستانت میگفتند
با تو درس راحتتر است،
زندگی راحتتر است،
نفس کشیدن راحتتر است.
انگار هر جا میرفتی
تکهای آرامش با خودت میبُردی.
و رسیدی به نوجوانی…
به روزهایی که قدت جلوتر از سنّت بود
و معرفتت جلوتر از همهٔ اطرافیان.
هنرستان که رفتی،
در میان قابها و نورها،
خودت
زیباترین قاب شدی.
پسرم…
ما با تو زندگی ساختیم،
با لبخندت
روز را شروع کردیم،
با صدای خستهات
شب را آرام گرفتیم.
اما دنیا
همیشه همانطور که میخواهد میگذرد،
نه آنطور که دلِ ما میخواهد.
و یک روز…
ساکت،
بیخبر،
بیهشدار،
دنیا تصمیم گرفت
تو را به آسمان پس بدهد.
آن روز،
زمین داشت بازی میکردی…
دنیا داشت میچرخید…
و ما نمیدانستیم
آخرین چرخشِ توپ،
آخرین چرخشِ نگاه توست.
پسرم…
بعد از رفتنت،
خانه خالی شد،
اما نه از صدا،
نه از یاد،
نه از عشق…
خانه از «تو» خالی شد
و این یعنی جهانِ ما
کمی کوچکتر شد.
لباسی که شسته بودیم
روی بند جا ماند.
مسواکت هنوز کنار آینه است.
دفترت
روی صفحهای باز مانده
که هیچکس جرأت نمیکند ورقش بزند.
توپت گوشهٔ اتاق
چنان ساکت است
که انگار خودش هم فهمیده دیگر صدایت را ندارد.
پسرم…
ما هر روز
به عکسهایت نگاه میکنیم
تا بفهمیم چطور یک نفر
میتواند اینقدر کم عمر داشته باشد
و اینقدر زیاد خاطره.
هر بار نامت را میگوییم
قلبمان کمی میشکند
و همان موقع دوباره میچسبد
به امید دیدار.
میدانیم…
میدانیم خدا تو را
در جایی گذاشته
که جوانیات
از دست نمیرود،
خندهات
خاموش نمیشود،
و قلبت
هرگز نمیایستد.
پسرم…
تو رفتی
اما نه به انتها،
نه به پایان،
نه به خاموشی…
تو رفتی
به جایی که آغازِ دوباره است.
رفتی
اما در آغوش خدا آرام گرفتی.